ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

اولین دسته گل مامانی و پسملی

1392/11/4 19:53
427 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام گلم.30/10بردمت بهداشت و دکتر بهداشت زیاد از وزنت راضی نبود.

خلاصه اینکه گفت یکی دو هفته دیگه دوباره بیا

قد 72                   وزن8500

خیلی ناناحت شدم.آخه بس که بلا شدی و بیشتر دنبال صدایی.خلاصه اینکه گفتم فرنی رو بدون شکر میدم گفت نه شکر بریز تا وزن بگیره توی سوپشم کمی آرد بریز.

نمیدونم این کار درسته یا نه.آخه من همیشه میگم نی نی که تازه بدنیا اومده به هیچ مزه ای عادت نداره و فرنی بدون شکرهم میخوره و واقعا هم همینطور بود ولی بهداشت گفت شکر بریز و وقتی شکر میریزم هم زیاد نمیخوری تف میکنی بیرون.

پسرم به خاطر امتحانام قرار بود نیام وبلاگت ولی دلم طاقت نیاورد و اول از همه اومدم به دوستای بامعرفتت سر زدم .

الانم هیچ عکسی رو منتقل نکردم تو سیستم انشالله فردا بعد از امتحانم عکسارو منتقل میکنم.

در تاریخ ٢٨اولین امتحانم یود وقتی از دانشگاه اومدم خونه لالا بودی وبیدار که شدی زدی زیر گریه .گریه میکردی و میگفتی ماما.باور میکنی منم همراهت گریه میکردم.بابایی میگه توچرا گریه میکنی باید خوشحالم باشی که اینقد دوست داره ولی دلم یه جوری شده بود،انشالله خدا هیچ نی نی رو بی مادر نکنه.انشالله همیشه سایه ی مامانا بالای سر کوچولوهاشون باشه...درسته که بابایی اینقد در نبود من هواتو داشت ولی مادر یه چیز دیگست،مادر تانکر شیره....هاهاهاهاینو من نمیگم بابایی میگه.

راستی ماما گفتنو سه چار بار دیگه بازم موقع گریه تکرار کردی.چه حالی میده

فعلا بای تا فردا.

.

.

.

از تاریخ 1بهمن مثه فرفره خزیدنت شروع شد.یعنی خیلی خیلی تند میخزی و میری جلو.در حدی که من فقط و فقط دنبالتم.ظهر رو پام خوابوندمت و بعد گذاشتمت زمین دو دقیقه بعدش دیدم یهو غلطیدی و خزیدی جلو و موبایل منو که حدود دو متری باهات فاصله داشتو گرفتی و تو دهنت کردی.

منم سریع ازت گرفتم.

شب جزومو گذاشته بودم جلوم و درس میخوندم و تو میخزیدی جلو و جزوه رو میکشیدی منم هی میرفتم عقت و تا اینکه از موهام گرفتی تا نرم عقب و موهامو کشیدی و جزوه رو گرفتی و محکم یه گوششو کردی تو دهنت.خخخخخخخخخخخخخخخخ

راستی نفس فهمیدی مامانت دسته گل به آب داد؟؟؟؟

28/10امتحان داشتمو نزدیک دانشگاه بودم که یه سمندی از سمت راستم داشت با سرعت حرکت میکرد و منم ترمز زدم و اونم سرعتشو کم کرد و من باخودم گفتم رد میشم.رفتم جلو و زد به جلوی ماشیننیشخند

مقصر من بودم و وقتی پیاده شدم با اعتماد به نفس به سمندیه میگم چیکار کردی حواستو جمع کن آقا

اونموقع خیلی ترسیدم و خلاصه همه دورمون جمع شدن .منم زنگ زدم به بابایی و بابا هم با عمو جون و عمه جون هماهنگ کرد. باباییه مهربون خودش نتونست بیاد آخه تو خونه داشت شما رو نگه میداشت.وخلاصه که بخیر گذشت و فقط 200تومان تو گلوی ماشینمون گیر کرده بود که اونو تعمیر کار با آچار وپیچگوشتی دراورد.اوهووم

من هم دیگه معلومه امتحانو چجوری دادم تا میومدم چیزی بنویسم ماشین میومد جلوی چشمم.و من شدم راننده با سابقه ی تصادف

خووب همش که من دسته گل به آب نمیدم شما هم از من کم نمیاری...با ماشینت چند روز پیش زدی به مجسمه .حتما بعدا عکسشو تو همین پست میذارم.کمر بد بختو شکوندی.خخخخخخخخخخخ

 

و این شد اولین دسته گل مامانی و پسملی

بععله.

 کادوی نیم سالگیت:سه تا توپ و یه کرم کوکی

خونه ی بابا جون.

 

 

اینقد بازی کردی و خزیدی اینور اونور خسته شدی و خوابت برد.

درحال غذا خوردن،فدای صورت ماهت بشم

لختیهاشو بگردم،همیشه لختت که میکنم بوسه باروونت میکنم،عشقی تو عمری نفسی.

تو سینی!!!!!!!!!!!!!!وا

رفته بودیم خونه عمه جون.شما خوابت برده بود برگشتنی پتوی نگار جونو گرفتیم دورت چون دلمون نیومد لباساتو تنت کنیم.تا رسیدیم خونه گذاشتمت رو تخت و شما هم بیدارشدی.چشاتو چه باااز کردی!

ظزز

اینجا هم که روی پای مامان تو حس خوابیدنی.ولی راستش نخوابیدی و من نتونستم به کارام برسم.رو پای من آرامش گرفتی و بعد با قدرت بیشتر شورو کردی.

ولی بعد از کلی بازی تونستم انرژی تو تموم کنم و لالات بدم.هاهاهاه

آهای پسر خوشگله چرا رفتی تو ماشین لباسشویی؟؟؟!!تعجبخندهقهقهه

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (17)

مامان ایلیا(آرزو)
1 بهمن 92 20:17
سلام عزیزم خوبید؟واقعا به خیر گذشت ایشالا دیگه از این اتفاقا برات نیوفته گلم راستی شما خیلی نگرانی ایلیا هم خیلی کم غذا من هر چی درست میکنم 3قاشق بیشتر نمیخوره الانم ایلیا وزنش 8200بود زیاد نگران نباش عزیزم ایشالا همه ی نی نی ها وزن بگیرن تا مامانا خوشحال بشن.
خــالـه هـانی
1 بهمن 92 23:55
salam mamani man netam sharjesh tamome nemitonam biyam chand vaghti mana pak nakoniya pesareta bebooooos
مامان عاطفه ی عاشق
پاسخ
باشه هانی جون زود شارژ کن بیا.منتظرتیم.
مامان بردیا شیطون
2 بهمن 92 18:31
اعتماد به نفست منو کشته..... خدا رو شکر به خیر گذشته مامانی حواست رو جمع کن دیگه وزنش کم نیست چه جور گفتن کمه...
مامان بردیا شیطون
2 بهمن 92 18:31
خـداونـدا ... بـه دل نـگـیـر اگـر گـاهـی زبـانـم از شـکـرت بـاز مـی ایـسـتـد . تـقـصـیـری نـدارد قـاصـر اسـت کـم مـی آورد در بـرابـر بـزرگـی ات لـکـنـت مـی گـیـرنـد واژه هـایـم در بـرابـرت در دلـم امـا هـمـیـشـه ذکـر خـیـرت جـاریـسـت ...!!!
مامان سه قلوها
2 بهمن 92 18:53
سلام عزیییییییزم خوبی گلم ؟ ممنون اومدی ، خوشحالم کردی چــــــــــــقده خوردنیِ این فسقلی ، خدا حفظش کنه عزیزم راستی ، جنسیت نی نی ها هم مشخص شـــــــــــــــد ...
مامان سه قلوها
3 بهمن 92 9:51
سلااااام ... ای جوووووونم ، با اینکه نی نی های ما هنوز نیومدن ، ولی گفتن که بگم مـــــــــــرسی بابت لینک شما هم لینک شدی فدااااااااااااااااات
مامان ایلیا
3 بهمن 92 15:14
سلام مامانی. واقعا خسته نباشی بابت امتحانات،میدونم با نی نی نمیشه درست و حسابی درس خوند من که با یه وضعیتی درس میخونم تا الانم فکر کنم همه امتحانامو خراب کردم.. راستی 6 ماهگی گل پسر خوشگلتم مبارک باشه
مامان بردیا شیطون
3 بهمن 92 17:45
پشت ویترین مغازه ها جنس هایی هست که خیلی گرونن یه چیزایی هم میشه پیدا کرد که ارزونه اما گاهی یه گوشه ای، یه چیزی میذارن، که شاید کهنه باشه ، شایدم معمولی اما روش نوشته ” فروشی نیست ” آدم باید از اون جنس باشه
مامان بردیا شیطون
3 بهمن 92 17:45
مرسی خاله بهترم
مهین
4 بهمن 92 10:35
سلام عزیزم چرا مواظب نیستی آخه!!!دسته گل بدی به آب دادی مامانی!!! وزن امیررضامونم خوبه اصلا نگران نباش.
مهین
4 بهمن 92 10:37
ماشالا به امیررضامون که به مامانی ماما گفته و خوشحالش کرده.مرسی امیررضا
مهین
4 بهمن 92 23:48
جه عکسای نازی پسملی.ماشالا. مامانی چطو دلت اومد بزاریش تو ماشین لباسشویی !!!آخی!!!نازی! ولی عکس توپی شده توپ
مامان شایان
5 بهمن 92 1:04
وای چه جیگری شده این پسرمون.خیلی رنگ زرد بهش میاد.مشالله وزنشم خوبه.شایان کمتره.هزاااار مشالله.شایان خیلی از غذا استقبال نمیکنه.شیرم فقط تو خواب میخورهبا هزار زور و بازی بهش غذا میدم.فرنی و حریره که دوست نداره.از پوره متنفره.فعلا سوپ رو میخوره
مامان شایان
5 بهمن 92 19:06
اره عزیزم شکر میریزم.اگه نریزم که دیگه لب نمیزنه.2 روزی هست واسش سرلاک خریدم بهش میدم شیر برنج هم رقیق واسش درست میکنم کره هم میزنم توش بدش نمیاد.گفتم یکم غذاهاش و متنوع کنم زده نشه
شکوفه
6 بهمن 92 15:35
سلام جوجو.ماشالا چقده تو نازی. مامان عاطفه چطوره؟ انشالا که همیشه خوب باشین و خوش. امیدوارم تو امتحاناتتم موفق باشی عزیزم. برای گل پسر ناناز.
madarkhanomi
6 بهمن 92 18:29
وای وای عجب کوچولوی شیطونی زنده باشه عزیزم وبلاگ رو آپ کردم بالاخره،تشریف بیارید خانومی
عزیز جون
7 بهمن 92 23:04
ندارم من نظر جز بر نگاهت ندارم من طلب جز روی ماهت ندارم من دلی جز عشق به تو نباشم من دمی دور از تو