اولین دسته گل مامانی و پسملی
سلام گلم.30/10بردمت بهداشت و دکتر بهداشت زیاد از وزنت راضی نبود.
خلاصه اینکه گفت یکی دو هفته دیگه دوباره بیا
قد 72 وزن8500
خیلی ناناحت شدم.آخه بس که بلا شدی و بیشتر دنبال صدایی.خلاصه اینکه گفتم فرنی رو بدون شکر میدم گفت نه شکر بریز تا وزن بگیره توی سوپشم کمی آرد بریز.
نمیدونم این کار درسته یا نه.آخه من همیشه میگم نی نی که تازه بدنیا اومده به هیچ مزه ای عادت نداره و فرنی بدون شکرهم میخوره و واقعا هم همینطور بود ولی بهداشت گفت شکر بریز و وقتی شکر میریزم هم زیاد نمیخوری تف میکنی بیرون.
پسرم به خاطر امتحانام قرار بود نیام وبلاگت ولی دلم طاقت نیاورد و اول از همه اومدم به دوستای بامعرفتت سر زدم .
الانم هیچ عکسی رو منتقل نکردم تو سیستم انشالله فردا بعد از امتحانم عکسارو منتقل میکنم.
در تاریخ ٢٨اولین امتحانم یود وقتی از دانشگاه اومدم خونه لالا بودی وبیدار که شدی زدی زیر گریه .گریه میکردی و میگفتی ماما.باور میکنی منم همراهت گریه میکردم.بابایی میگه توچرا گریه میکنی باید خوشحالم باشی که اینقد دوست داره ولی دلم یه جوری شده بود،انشالله خدا هیچ نی نی رو بی مادر نکنه.انشالله همیشه سایه ی مامانا بالای سر کوچولوهاشون باشه...درسته که بابایی اینقد در نبود من هواتو داشت ولی مادر یه چیز دیگست،مادر تانکر شیره....هاهاهاهاینو من نمیگم بابایی میگه.
راستی ماما گفتنو سه چار بار دیگه بازم موقع گریه تکرار کردی.چه حالی میده
فعلا بای تا فردا.
.
.
.
از تاریخ 1بهمن مثه فرفره خزیدنت شروع شد.یعنی خیلی خیلی تند میخزی و میری جلو.در حدی که من فقط و فقط دنبالتم.ظهر رو پام خوابوندمت و بعد گذاشتمت زمین دو دقیقه بعدش دیدم یهو غلطیدی و خزیدی جلو و موبایل منو که حدود دو متری باهات فاصله داشتو گرفتی و تو دهنت کردی.
منم سریع ازت گرفتم.
شب جزومو گذاشته بودم جلوم و درس میخوندم و تو میخزیدی جلو و جزوه رو میکشیدی منم هی میرفتم عقت و تا اینکه از موهام گرفتی تا نرم عقب و موهامو کشیدی و جزوه رو گرفتی و محکم یه گوششو کردی تو دهنت.خخخخخخخخخخخخخخخخ
راستی نفس فهمیدی مامانت دسته گل به آب داد؟؟؟؟
28/10امتحان داشتمو نزدیک دانشگاه بودم که یه سمندی از سمت راستم داشت با سرعت حرکت میکرد و منم ترمز زدم و اونم سرعتشو کم کرد و من باخودم گفتم رد میشم.رفتم جلو و زد به جلوی ماشین![]()
مقصر من بودم و وقتی پیاده شدم با اعتماد به نفس به سمندیه میگم چیکار کردی حواستو جمع کن آقا
اونموقع خیلی ترسیدم و خلاصه همه دورمون جمع شدن .منم زنگ زدم به بابایی و بابا هم با عمو جون و عمه جون هماهنگ کرد. باباییه مهربون خودش نتونست بیاد آخه تو خونه داشت شما رو نگه میداشت.وخلاصه که بخیر گذشت و فقط 200تومان تو گلوی ماشینمون گیر کرده بود که اونو تعمیر کار با آچار وپیچگوشتی دراورد.اوهووم
من هم دیگه معلومه امتحانو چجوری دادم تا میومدم چیزی بنویسم ماشین میومد جلوی چشمم.و من شدم راننده با سابقه ی تصادف
خووب همش که من دسته گل به آب نمیدم شما هم از من کم نمیاری...با ماشینت چند روز پیش زدی به مجسمه .حتما بعدا عکسشو تو همین پست میذارم.کمر بد بختو شکوندی.خخخخخخخخخخخ
و این شد اولین دسته گل مامانی و پسملی
بععله.
کادوی نیم سالگیت:سه تا توپ و یه کرم کوکی
خونه ی بابا جون.






اینقد بازی کردی و خزیدی اینور اونور خسته شدی و خوابت برد.


درحال غذا خوردن،فدای صورت ماهت بشم

لختیهاشو بگردم،همیشه لختت که میکنم بوسه باروونت میکنم،عشقی تو عمری نفسی.



تو سینی!!!!!!!!!!!!!!وا





رفته بودیم خونه عمه جون.شما خوابت برده بود برگشتنی پتوی نگار جونو گرفتیم دورت چون دلمون نیومد لباساتو تنت کنیم.تا رسیدیم خونه گذاشتمت رو تخت و شما هم بیدارشدی.چشاتو چه باااز کردی!

ظزز

اینجا هم که روی پای مامان تو حس خوابیدنی.ولی راستش نخوابیدی و من نتونستم به کارام برسم.رو پای من آرامش گرفتی و بعد با قدرت بیشتر شورو کردی.
ولی بعد از کلی بازی تونستم انرژی تو تموم کنم و لالات بدم.هاهاهاه

آهای پسر خوشگله چرا رفتی تو ماشین لباسشویی؟؟؟!!






اولین دسته گل مامانی و پسملی
